تبليغاتX
لبخند عامیانه شعر
(شما همان لبخند بخوانید،گرچه پوزخند است)
 

تصمیم ندارم از خودم برگردم

دنبال زنی بدون تو می گردم

اصرار نکن که مرد من باشی تو

من پشت و پناه یک قبیله مردم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط پدیده شجاعی | 

 

امکان من و تو ما شدن یک درصد

دیوانه شدن ، رها شدن یک درصد

باید که فنا کنم خودم را اما -

در عشق شما فنا شدن یک درصد


پا نوشت ۱ - شرمنده همه دوستانی که در مدت غیبت صغری بسیار سر زدند . مخصوصا جناب کرمانی و مائده عزیزم .

 پانوشت ۲ - این روزها در التهاب پروازم.باید رفت و پر کشید تا پیدا شد.

پانوشت ۳ - فشار روزهای امتحان و سایر موارد از ما کوه دردی ساخته که مپرس.

پانوشت ۴ - اگر باشم و اگر نباشم دوستتان دارم بسیار.

پانوشت ۵ - این جا برای از تو نوشتن هوا کم است/دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط پدیده شجاعی | 

 

قربان بروم دو چشم و دو ابرو را

 

آن خنده مهربان چون جادو را

 

قربان بروم تو را که کاری هستی

 

از من تو بگیر لا اقل جارو را

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط پدیده شجاعی | 
 

کانون ادبی باران برگزار می نماید :

 

فصل شعر بهاران ۲

 

 

با حضور : دکتر افشین ید الهی  ، افشین اعلا

زمان : ۲۸/اردیبهشت/۱۳۸۷

ساعت : ۱۴ الی ۱۸

مکان : سالن مشرق دانشگاه الزهرا

آدرس :ونک . میدان شیخ بهایی . دانشگاه الزهرا (س) . سالن مشرق

* ورود برای عموم علاقه مندان آزاد است.( البته به دلایل حراستی دانشگاه،آقایان محترمی که قصد شرکت در برنامه را دارند از پیش با بنده هماهنگ کنند.)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط پدیده شجاعی | 
 

کنکور بده هزینه هم کم دارد

هر تست دو سه گزینه هم کم دارد

جز آب و کف و حوله و لیف و صابون

- حمام شما خزینه هم کم دارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط پدیده شجاعی | 
 

خوشا شیراز و وضع بی مثالش

                                               خداوندا نگه دار از زوالش

شاید خیلی دردناک و شاید خیلی با شکوه باشد برای اولین بار حافظیه و سعدیه را در این سن و سال دیدن !

راستی چرا نگذاشتند که هرچه می خواهیم بر سر تربتشان بخوانیم و بگرییم؟کار و بار سیاست به کجا ها که کشیده نشده است !!!

اولین سفر شیرازم گرچه همراه با مسئولیت و فشار کاری زیادی بود اما سرشارم اکنون از هر آن چه خالی بودم از آن.


پانوشت ۱ - این سفر فراموش نشدنی ست .

پانوشت ۲ - بار اول که پای به حافظیه گذاشتم شکوهمند بود و بار دوم سرشار از آرامش.آرامشی که مدیونم آن را به دوستی گرامی.خدا نگاه داردش از شر اهریمن .

پانوشت ۳ - دیروز خبر دار شدم که یکی از دوستان عزیز در سوگ پدر بزرگش نشسته است . تسلیت دوباره ام را تقدیمش می کنم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط پدیده شجاعی | 
 

امروز دوست عزیزی را دیدم و از این بابت بسیار خوشحالم . 

 

نمی دونم چرا این را به شما می گم اما فقط حس کردم که باید

 

بگم . همین .

 

شعر زیر هم اصولا نه ارتباطی با اون بنده خدا داره نه ارتباطی

 

با امروز .فقط : در کوچه او هم زمان زمان حال است .

-------------------------------------------------------------

 

 

شب وقت برون نهادن آشغال است

 

از بهر سگ وگربه زمان حال است

 

مستقبل و ماضی این زمان علافند

 

در کوچه ما زمان زمان حال است

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط پدیده شجاعی | 
 

شب میروی و سپیده دم می آیی

 

بی کفش و بدون لنگه ای دمپایی

 

تشبیه کنم صورت زردت را به-

 

خورشید که نه، به استکان چایی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط پدیده شجاعی | 
 

 

دل رفت و به دنبال دلم پولم رفت

 

املاک و تمام جنس منقولم رفت

 

بیچاره شدم به پیری و دیدم یار

 

در دل که نه ناگهان سر کولم رفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط پدیده شجاعی | 
 

دنبال فروید و گه هگل افتادند

 

عاشق شده و درون گل افتادند

 

بنگر به شش و معده وهم روده خود

 

کین ها همه در جوار دل افتادند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط پدیده شجاعی | 
 

 

آقا بیا که حادثه ها را الک کنیم

 

در امتحان عشق به هم ما کمک کنیم

 

 

این جا تمام خاطره ها بی نمک شدند

 

جز نان و شمع،نذر کمی هم  نمک کنیم

 

 

حالا که عصر شنبه شده دل گرفته باز

 

دل را برای محض دل هم بزک کنیم

 

 

فردا عزیز آن چه شود دست ما که نیست

 

حد اقل بیا که به دیروز شک کنیم

 

 

ما هر دو یک پرنده بی بال و بی پریم

 

پرواز اگر کنیم  به زیر فلک کنیم

 

 

این جا تمام قاف شده ریگ و خاک و شن

 

باید که قله های جهان را الک کنیم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط پدیده شجاعی | 
 

سلام.از آن جایی که مدتی است تنبلی بر اینجانب غالب گشته و در وبلاگ نکاریکلماتوریدم.کارهای چند هفته را با هم تقدیم می کنم.


* محافظه کار صندوق انتخابات را چال می کند.

* برای وارد شدن به مجلس هم می توان میهمان بود و هم میزبان.

* وقتی وارد مجلس شدید لطفا سکوت را رعایت فرمایید !

* لطفا در مجلس ترحیم من قاتلم را استیضاح نکنید.

* سیاستمدار گاو صندوق آهنی اش را خرج صندوق پلاستیکی کرد.

* پیشنهاد می کنم برگزاری این مجلس را به موسسه ای دیگر واگذار کنید.

* تنها کسانی وارد مجلس می شوند که کارت دعوت داشته باشند.

* حتی سیاستمداران هم برای شرکت در مجلس ترحیم خود رای نمی آورند.

* مرا به هیچ مجلسی راه نمی دهند از وقتی رای نیاورده ام.

* تمام آشنایان در مجلس ! حضور یافتند.

* در انتخابات جنگل ماهی ها حق رای ندارند.

* با ناز چشمانت هزاران رای را باطل می کنی !

* تنور انتخابات را داغ نکنید . کشور با کمبود گاز مواجه است.

* می گویند آن ها مسلط به " دست چپ " هستند ، با هوش ترند !

* تکلیف مرا روشن کرد وقتی گفت صد مرتبه بنویس خورشید.

* چون در جریان نبود  ، سالم ماند.

* شاعر سپید گوی از بی خانمانی خسته شد ، کلاسیک سرود.

* بیت اول هر شعر در حکم  pent house  است.

* هیچ دانشجوی مشروطه خواهی ! را نمی شناسم.

* خیالم راحت است که در ماه اسفند چشم نمی خورم.

* معطر شده تنم . بهار را در آغوش گرفته ام.

* از وقتی خیابان خواب ! نمی تواند از "عابر ! بانک"  استفاده کند.

* آب که از سر گذشت ، از گردن هم گذشته است. 

* چراغ های راهنما در زمستان هم سبز می شوند.

* اگر به جای مهتابی ، آفتابی داشتیم خانه هایمان روشن تر بودند.

* چراغ های مطالعه به دنبال مدرک نیستند.

* وقتی در کنارت هستم به هزار و یک دلیل نمی توانم در مقابلت باشم.

* طبق آخرین اخبار موشک ! بازی ر طرفدارترین بازی در مدارس کشور است.

 * تمام شد دیگه .بس نیست خدا وکیلی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 8:19 قبل از ظهر  توسط پدیده شجاعی | 
 

یا مقلب القلوب و الاب.....

تغییر نده حالم را

پارسال خیلی خوش گذشت !!!


 پانوشت - موجود نیست؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط پدیده شجاعی | 
 

 

رنگ سال گذشته را دارد - همه لحظه های امسالم

 

سیصد و شصت و پنج حسرت را -  می کشم همچنان به دنبالم

 

 

قهوه ات را بنوش و باور کن- من به فنجان تو نمی گنجم

 

دیده ام در جهان نما چشمی - که به تکرار می کشد فالم

 

 

( یک نفر از غبار می آید ) ؟ مژده تازه تو تکراریست

 

یک نفر از غبار آمد و زد - زخم های همیشه بر بالم

 

*

باز در جمع تازه اضداد - حال و روزی نگفتنی دارم

 

هم نمی دانم از چه می خندم ، هم نمیدانم از چه می نالم

 

 

راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشایی ست

 

به غریبی قسم - نمی دانم،چه بگویم - جز این که خوشحالم

 

 

دوستانی عمیق آمده اند - چهره هایی که غرقشان شدم

 

میوه های رسیده ای که هنوز - من به باغ کمالشان کالم

 

*

آه.....چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم

 

شاید از بس صدایشان زده ام - دوست دارند دوستان لالم

 


 

 

 

این غزل زیبای استاد محمد علی بهمنی ، برای منی که سال هاست عاشق غزل

 

های استادم شاید تازه نباشد.اما چیست در عمق این غزل که مرا برای پنجاهمین یا

 

صدمین بار به سوی خود کشیده است؟!

 

   

 

 با تمام روحم غزل های بهمنی را می شناسم و می توانم ادعا کنم که غزل بهمنی

 

یا بهمنی گونه را در هر جا که بشنوم از غیر آن تشخیص می دهم.بهمنی شاعری

 

است  که گرچه در دهه بیست به دنیا آمده اما همچون من جوانی می اندیشد که

 

زاییده دهه شصت هستم.این افتخار من جوان است یا افتخار استاد نمی دانم؟!شاید

 

هم هردو.

 

    

 

بهمنی غزل را با تمام روح تغزلی آن می شناسد و هنگام سرودن ،  شعر نمی گوید

 

که زندگی را به نظم می کشاند.به قول عبد العلی عظیمی (شاعر) : در این دوره

 

برخی شعر می گویند و جالب این که برخی دیگر در رد آن گونه شعر ها ، شعر دیگری

 

صادر می کنند ، و این ها هیچ کدام به شعر راهی ندارند.شعر باید به درد زندگی بخورد ، باید

 

به زخم زندگی بخورد.شما نمی توانید در مورد بحث شعر ها شعر بنویسید و یا در مورد خود

 

ادبیات.شعر در مورد خود زندگی است ، گذراندن عمر ، اشیای دور و بر و ..... چیز هایی که

 

دیده نمی شود.حافظ در تمام دیوان خود تنها یک مصراع در مورد شعر دارد و آن هم همان  "

 

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد "  .بخش اعظم شعر ها در مورد زندگی است.خوب

 

حالا با وضعیت شعری این دوره که همه شعر ها درباره شعر است فکر می کنید مخاطب شعر

 

ها غیر از خود شاعران هستند ؟ !

 

    

 

غزل های بهمنی زندگی را یاد آوری می کند ، لحظه های انسانی را.درست به

 

همان شکل که همه ما تجربه کرده ایم.لحظه های عشق و هجران و حسرت و درد

 

و شادی را.

 

    

 

نمیدانم گفتن این حرف ها ارتباطی با موضوع درس معانی دارد یا نه.اما نمی

 

توانستم سخن از غزل بهمنی بگویم و از غزل های بهمنی و بهمنی غزل ها

 

نگویم.به هر صورت خوب است که شما هم بدانید که از این زاویه به شعر های

 

استاد نگاه می کنم و اکنون با همین جایگاه می خواهم لایه های معانی این غزل را

 

بررسی کنم.


   

 

 

 غزل را که می خوانم ، از همان بیت نخست انگار که باری به روی دوشم

 

گذاشته می شود.

 

      رنگ سال گذشته را دارد - همه لحظه های امسالم

                        

                         سیصد و شصت و پنج حسرت را -  می کشم همچنان به دنبالم

 

  

غم ، بی حاصلی ، سکون ….. این نخستین واژه هایی است که درون ذهنم چرخ

 

می خورد.

    

 

بهمنی در جای جای غزلش تعلیقی را نهفته است که خوانده را انگار که از مویی

 

آویزان کرده باشد میان زمین و آسمان نگاه می دارد.

    

 

این غزل در دو پاره آمده است.بخش نخست سه بیت ابتدایی و یک بیت آخر

 

است.و بخش دوم سه بیت میانی غزل.

   

 

 این دو بخش در موازات هم حرکت کرده و در حقیقت دو حس و حال متفاوت

 

شاعر را بیان می کنند.و شاید بتوانم این گونه تفسیر کنم که بخش دوم  flash

 

 back ای است که در میان ذهن شاعر به تصویر کشیده می شود.

   

 

 در بخش نخست یک سکون و انزوا به چشم می خورد ، ولی در کمال نارحتی از

 

این وضع حسرتی به چشم نمی خورد و انگار که شاعر پذیرفته تقدیر خود را.چنان

 

که در بیت دوم می گوید :

 

 

          قهوه ات را بنوش و باور کن- من به فنجان تو نمی گنجم

                                 

                                   دیده ام در جهان نما چشمی - که به تکرار می کشد فالم

 

    

 

استفاده از واژه هایی چون قهوه ، فنجان ، جهان نما و فال همه و همه نشانه پذیرش

 

یک تقدیر از پیش تعیین شده است.شاعر در حقیقت حسرت خود را در بخش دوم

 

بیان می کند و با به یاد آوردن آن روزهای خوب است که نشان می دهد در عمق

 

وجود خود ناراحت است.انگار که ضمیر ناخود آگاه شاعر او را به آن سو می

 

برد.به سوی روزهایی که خالی از این سکون بوده اند.

    

 

اما زیبایی فوق العاده در پیوندی است که شاعر تنها با چند واژه میان این دو قسمت

 

پدید آورده است.توجه کنید :

 

 

     باز در جمع تازه اضداد - حال و روزی نگفتنی دارم

                                 

                                   هم نمی دانم از چه می خندم ، هم نمیدانم از چه می نالم

 

    

 

اضداد ، شاعر در همین یک واژه انگار اشاره ای دارد به این حال و هوای متضاد

 

شعر.و بعد در مصراع بعد به زیبایی هرچه تمام تر ادامه می دهد که در یک آن

 

هم حال غم اکنون را دردارد و هم به یاد خوشی گذشته یک شادی در دلش است.و

 

یک زیبایی دیگر که البته در حوزه معانی نیست ولی نمی توان از آن گذشت و

 

نگفت آن را و لذت نبرد.خنده و گریه خود دو واژه متضادند.

    

 

هوای شرجی ؟ دو سویه می توان به این عبارت نگاه کرد.یا واقعا در هوای شرجی

 

این اتفاق می افتد که به نظر من انتخاب این فضا خود بسیار مهم است.تصور کنید

 

فضای شرجی شمال یا جنوب ایران را. (که البته در ذهن من همیشه جنوب نقش

 

می بندد ، شاید چون استاد خود جنوبی است.) به هر حال تصور فضایی در کنار

 

دریا و حتی در حالی که احتمالا صدای موج ها هم به گوش می رسد.حالا اگر چشم

 

را ببندیم و خود را در آن فضای کاملا واقعی که اصولا در دنیای واقعی هم رویا

 

گونه است تجسم کنیم خواهیم دانست حس شاعر را هنگامی که می گوید :

 

        راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشایی ست

                             

                               به غریبی قسم - نمی دانم،چه بگویم - جز این که خوشحالم

 

    

 

حالا از سوی دیگر به این واژه نگاه می کنیم ، هوای شرجی می تواند حال و

 

هوای درونی شاعر باشد که شاید با اشکی هم توام گردیده.و شاعر خوشحال است

 

که در آن حال و روز دوستانی را ملاقات کرده و به این واسطه شاد شده است.ولی

 

عمق درد را می توان آن جا دید که حتی برای نشان دادن نهایت شادی خود به

 

غریبی قسم می خورد.انگار که غریبی واژه ای مقدس است برایش ، و آن را با

 

تمام وجود درک کرده است.

    

 

در بیت بعد برای نشان دادن جایگاه آن دوستان توصیفی زیبا می سازد :

 

         دوستانی عمیق آمده اند - چهره هایی که غرقشان شدم

                                 

                                   میوه های رسیده ای که هنوز - من به باغ کمالشان کالم

 

    

 

و در نهایت باز هم باز می گردد به همان حس و حال اکنون خود .همان حال

 

سکون.و در اینجاست که شاعر می گوید دلیل این سکونش را.طرد شدن از جمعی      

 

که آن گونه برایش در اوج بودند و هستند ، زیرا هنوز هم با لفظ دوستان از آن ها

 

یاد می کند.طرد شعر شاعر در حقیقت طرد خود اوست و گویی مرگ اوست.

   

 

 شاعر از شعرهایش چنان یاد می کند که انگار فرزندان اویند ، و مخاطب

 

قرارشان می دهد و می گوید که  " از بس صدایشان زده ام  " .شاعر شعر هایش

 

را نمی سراید و نمی خواند ، بلکه به دنیا می آورد وحمایت می کند.و چنان وابسته

 

است به شعرهایش که حتی به خاطر آن دوستان عمیق هم حاضر نیست دست از

 

آن ها بردارد.


 

 

منابع

 

·       شاعر شنیدنی ست:گزینه شعر- محمد علی بهمنی- نشر دارینوش- چاپ

 

·       سوم1385.